• وبلاگ : نگاه هشتم
  • يادداشت : واژه بي خاتمه
  • نظرات : 0 خصوصي ، 4 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام-
    وقتي به جهل جواني بانک بر مادر زدم، دل آزرده به کنجي نشست و گريان همي گفت: مگر خُردي فراموش کردي که دُرْشتي مي کني؟
    چه خوش گفت زالي به فرزند خويش چو ديدش پلنگ افکن و پيل تن
    گر از عهد خُرديت ياد آمدي که بيچاره بودي در آغوش من
    نکردي درين روز بر من جفا که تو شير مردي و من پير زن

    پاسخ

    خدا بيدارمان کند